
یک خستگی عمیق روی دلم نشسته یک اه سنگین یک بغض نامعلوم یک درد کاری. انگار دنیا را بغل کرده باشم و از بخشش خدا دور شده باشم. حس بنده ای را دارم که به خدا اعتماد نکرد و در عوض با دنیا معامله کرد بنده ای که می دانست چه می خواهد اما از آنچه پیش آمد بی خبر شد و بی خبر ماند. حس سنگین ترس تمام سلولهای بدنم را گرفته و دارد خفه ام می کند. کاش آغوش خدا باز می شد تا پناهنده دائمی اش می شدم کاش رشته نامرئی دردها از حرکت باز ایستد تا اکسیژنی دوباره به حیاتم برگردد. خسته ام و دلم می خواهد اغوشی برای گریستنم باز شود خسته ام و دوست دارم پلک هایم را ببندم و دنیای کنونی ...
ادامه مطلب
حس و... حال من پس از رمان چراغ ها را من خاموش می کنم اثر زویا پیرزاد... رمانی که به زیبایی احساس و عاطفه یک زن نگران را نسبت به تمامیت زندگی بازتاب می دهد. احساس میکنم خود خود کلاریسم. با نمه . هایی از آلیس و اندکی امیل. کلاریسم همیشه نگران امور خانه همیشه پشتیبان عاطفی و احساسی دیگران. و آلیسم در جستجوی همسری مهربان. و چراغ های عاطفه من سالهاست خاموش است سالهاست عشقی متروک در دلم راه می رود نه قدرتی دارد و نه می شناسمش چراغ ها سالهاست بی سو در افق محوند و دیگر ستاره ای در اسمان من ندرخشید و مردی نخندید تا شاخه صورتی رز را شادمانه بگیرد...
ادامه مطلب