......
-
تاریخ: 1402/12/13 ساعت: 16:26
هی فکر پشت فکرخیال پشت خیالو تو از در ناگهان زندگی عبور کردی...دلم میخواهم بنشینملب چشم های جاریتآنجا که می شود با زورق چشم هایت پارو زدتا آنسوی دشت خیالتا آنجا که افتاب از پلک چشم هایت پایین میرودو ترس می گریزد.بیا یکبار عاشق هم شویمو از سکوت به جهان رنگ آمیز عشق پناه بریم.بگذار قدری از عشق در جام ...
-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 14:25
باد خنکی میوزدسبزی درخت سرو در تاریکی آسمان صحنه ای زیبا خلق کرده.باد میوزد و سرمایش تا نهایت روحم کش می آورد.هر چند جهان سیاه است اما نوری به اعماق عشق وصل شده.عشق خودش نور است عشق فانوس گمشده هایی است ک دنبال خود می گردند.۴۰ سالم را در خاردان سپری کردم ... سالهایی ک عین برق رد شد و رفتو من هنوز با...
پس از چندی
-
تاریخ: 1396/11/25 ساعت: 9:05
می زند قلبم در سرمای نه چندان زیاد بهمن .. و من هی غوغا می کنم هی شعر میخوانم و کودک درونم را که هنوز با جهان مادی اخت نشده به بازی فرا می خوانم ... بازی زندگی .بازی قرار و فرود ... چالشها .لبخندها . دردها و . زندگی را این آینه تمام قد هستی را می ستایم و دوستش دارم و خودم را میان دست هایش قرار می...
او امد
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 22:57
و ابراهیم عزیز سهم من از سرنوشت شد. دقیقا همان چیزی که میخاستم . + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۵ساعت 16:10  توسط نرگس |
سخنی با یار
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 22:57
ابراهیم من ابراهیم عزیزم چقدر دوست داشتن تو زیباست. چقدر خواستن تو شیرین است. چه اندازه بودن تو تمام لاجوردها را در زندگی من فرو ریخته. میدانم چقدردوستم داری و میدانم چقدر خواستن تو در روحم ریشه دوانده. دوست داشتن دو طرفه عزیز جانم ابرهیم همین است که تو بیقرار منی و من بیقرار تو. که من سرشارم از آرز...
چشم هات
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 14:50
مجال نمی شود و گرنه از لای چشم هایت می شود شب ها را شمرد و ستاره های وحشی را از گوشه چشم هات رصد کرد. هزار شعر در چشم هات خانه کرده هزار بیت عاشقانه از مژه هایت سرریز می کند تا دل شاعری را به بند کشد و دلش را به نگاهی گره زند. شاعر خوبی خواهم شد تا در گرگ و میش چشم هایت عشق را خالصانه جستجو کنم و فل...
برای او
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 14:50
یک خستگی عمیق روی دلم نشسته یک اه سنگین یک بغض نامعلوم یک درد کاری. انگار دنیا را بغل کرده باشم و از بخشش خدا دور شده باشم. حس بنده ای را دارم که به خدا اعتماد نکرد و در عوض با دنیا معامله کرد بنده ای که می دانست چه می خواهد اما از آنچه پیش آمد بی خبر شد و بی خبر ماند. حس سنگین ترس تمام سلولهای بدنم...
چراغها را من خاموش می کنم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 14:50
حس و... حال من پس از رمان چراغ ها را من خاموش می کنم اثر زویا پیرزاد... رمانی که به زیبایی احساس و عاطفه یک زن نگران را نسبت به تمامیت زندگی بازتاب می دهد. احساس میکنم خود خود کلاریسم. با نمه . هایی از آلیس و اندکی امیل. کلاریسم همیشه نگران امور خانه همیشه پشتیبان عاطفی و احساسی دیگران. و آلیسم در ج...
هنوز تنهایم
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 14:50
حس تلخی است مثل قهوه تلخ مثل شکلات تلخ حتی تلخ تر که در سی و اند سالگی احساس تنهایی کنی. که شانه هیچ مردی نباشد تکیه گاهت شود و آرامش بخشت حس تلخی است که غصه هایت را فرو بری و تلخ لبخند بزنی. مثل جوی آب در من جاری است در سی و اند سالگی ام راه می رود و قدم می زند. موجودی ترسناک فراتر از همه بغض ها و ...
زلزله های پی در پی لردگان
-
تاریخ: 1395/6/27 ساعت: 14:50
از ده مرداد تا به امروز در اینجا سرزمین من لردگان 35بار زمین لرزید. روزهای اول انقدر استرس بالا گرفت که قسمت چپ سرم درد میکرد. و پناه بردم به ایندرال و گل گاوزبان و استوخودوس. دیشب برای اولین بار در مدرسه اسکان دادیم خودمان را. مسوولان ان طور که باید اطلاع رسانی نکردند حتی تعداد بسیاری از کودکان ترس...