یک سبد تنهایی

تعرفه تبلیغات در سایت
می زند قلبم در سرمای نه چندان زیاد بهمن .. و من هی غوغا می کنم هی شعر میخوانم و کودک درونم را که هنوز با جهان مادی اخت نشده به بازی فرا می خوانم ... بازی زندگی .بازی قرار و فرود ... چالشها .لبخندها . دردها و .    زندگی را این آینه تمام قد هستی را می ستایم و دوستش دارم و خودم را میان دست هایش قرار میدهم. اسب سرنوشت که بیاید دختری تیرماهی به عشق پسری شهریوری راهی سفر زیستن خواهد شد. دختری و پسری با دنیاهای گوناگون . دردهای مشترک شادیهای مشترک رنج ها قابل تامل و .....تقدیر می آید و می رود و من دریچه قلبم را که تماما از  او سرشار است با توکل به خدا به روی آینده ای خوب و روشن باز میکنم ... و خدا را قسم میدهم که روحمان را آنقدر قوی کند تا قرار و فرود زیستن ما را از اهداف بزرگمان دور نکند .خدایا به روشنی صبحگاهان و تاریکی شبانگاهان سوگندت می دهم که از علاقه مان بخوبی مراقبت بفرمایی.از تو سپاسگزارم خدای عزیز + نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 19:20&nbsp توسط نرگس  | 
نویسنده : بازدید : 2 تاريخ : چهارشنبه 25 بهمن 1396 ساعت: 9:05
و ابراهیم عزیز

سهم من از سرنوشت شد.

دقیقا همان چیزی که میخاستم .

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم آذر ۱۳۹۵ساعت 16:10&nbsp توسط نرگس  | 
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:57
ابراهیم من ابراهیم عزیزم چقدر دوست داشتن تو زیباست. چقدر خواستن تو شیرین است. چه اندازه بودن تو تمام لاجوردها را در زندگی من فرو ریخته. میدانم چقدردوستم داری و میدانم چقدر خواستن تو در روحم ریشه دوانده. دوست داشتن دو طرفه عزیز جانم ابرهیم همین است که تو بیقرار منی و من بیقرار تو. که من سرشارم از آرزوهای خوب برای تو و تو نیز. کاش ابراهیم اشتیاقمان به هم چنان شعله ور شود که انسانیت در ادامه عشقمان ش
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 22:57
مجال نمی شود و گرنه از لای چشم هایت می شود شب ها را شمرد و ستاره های وحشی را از گوشه چشم هات رصد کرد. هزار شعر در چشم هات خانه کرده هزار بیت عاشقانه از مژه هایت سرریز می کند تا دل شاعری را به بند کشد و دلش را به نگاهی گره زند. شاعر خوبی خواهم شد تا در گرگ و میش چشم هایت عشق را خالصانه جستجو کنم و فلک را گره بزنم به پیشانی بلندت تا آسمان در انعکاس چشم هایت آبی ترین صحنه هستی شود شاعر خوبی خواهم شد اگر یک روز با چشم هات جهان را به نظاره بنشینم. بگوی که ردیف زیبای 'چشم هات ' را کجای شعرم به عاریت بگذارم تا نسیم گاهان سحر از روشنی شان بر خود لباس عافیت بپوش
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 14:50
یک خستگی عمیق روی دلم نشسته یک اه سنگین یک بغض نامعلوم یک درد کاری. انگار دنیا را بغل کرده باشم و از بخشش خدا دور شده باشم. حس بنده ای را دارم که به خدا اعتماد نکرد و در عوض با دنیا معامله کرد بنده ای که می دانست چه می خواهد اما از آنچه پیش آمد بی خبر شد و بی خبر ماند. حس سنگین ترس تمام سلول‌های بدنم را گرفته و دارد خفه ام می کند. کاش آغوش خدا باز می شد تا پناهنده دائمی اش می شدم کاش رشته نامرئی دردها از حرکت باز ایستد تا اکسیژنی دوباره به حیاتم برگردد. خسته ام و دلم می خواهد اغوشی برای گریستنم باز شود خسته ام و دوست دارم پلک هایم را ببندم و دنیای کنونی
نویسنده : بازدید : 13 تاريخ : شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 14:50
حس و... حال من پس از رمان چراغ ها را من خاموش می کنم  اثر زویا پیرزاد...    رمانی که به زیبایی احساس و عاطفه یک زن نگران را نسبت به تمامیت زندگی بازتاب می دهد.  احساس میکنم خود خود کلاریسم. با نمه . هایی از آلیس و اندکی امیل.  کلاریسم همیشه نگران امور خانه همیشه پشتیبان عاطفی و احساسی دیگران.  و  آلیسم در جستجوی همسری مهربان.  و چراغ های عاطفه من سالهاست خاموش است سالهاست عشقی متروک در دلم راه می رود نه قدرتی دارد و نه می شناسمش چراغ ها سالهاست بی سو در افق محوند و دیگر ستاره ای در اسمان من ندرخشید و مردی نخندید تا شاخه صورتی رز را شادمانه  بگیرد
نویسنده : بازدید : 6 تاريخ : شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 14:50
حس تلخی است مثل قهوه تلخ مثل شکلات تلخ حتی تلخ تر که در سی و اند سالگی  احساس تنهایی کنی.  که شانه هیچ مردی نباشد تکیه گاهت شود  و آرامش بخشت  حس تلخی است  که غصه هایت را فرو بری و تلخ لبخند بزنی.  مثل جوی آب در من جاری است در سی و اند سالگی ام راه می رود و قدم می زند.  موجودی ترسناک  فراتر از همه بغض ها و تجارب این تنهایی تلخ این افسانه تاریک...  تنهایم و هنوز مردی نیست که  در کم کند و دوستم بدارد و دردهایم را بشنود حقیقت دارد این روزهای تلخ با خودم قرار می گذارم لب رودخانه  کنار حوض  در دل جنگل های وحشی با خودم  خود تنهایم  ابرها گریه دارم سالها بغض نهان و ن
نویسنده : بازدید : 10 تاريخ : شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 14:50
از ده مرداد تا به امروز در اینجا سرزمین من لردگان 35بار زمین لرزید.    روزهای اول انقدر استرس بالا گرفت که قسمت چپ سرم درد میکرد.    و پناه بردم به ایندرال و گل گاوزبان و استوخودوس.    دیشب برای اولین بار در مدرسه اسکان دادیم خودمان را.    مسوولان ان طور که باید اطلاع رسانی نکردند حتی تعداد بسیاری از کودکان ترس های شبانه برداشته اند و من در گمان بچگانه خود...  ای کاش صدا و سیما از طریق شبکه جهان بین اطلاع رسانی و هشدار لازم را می داد ای کاش یک مشاور کودک با بچه ها حرف می زد.  ای کاش...  امروز 7روز از روزهای پرتنش می گذرد  امروز وسائل لازم بحران را در دو سبد آما
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 14:50
جیرجیرکی لای لاله عباسی ها میخواند   زنها از توی کوچه صدایشان می اید   ماشینهای این ور و حتی از توی جاده اهواز صدایشان می اید شهریور آرام آرام میرود تا زمان را به مهر  تحویل دهد  و من هنوز به تنهایی دارم به تنهایی این ویروس کشنده و عفریت ناگهانی هنوز تنهایم و هیچ حسی شبیه آن تلخ نیست.  صدای زنها می آید  و من در بیغوله تنهایی خویش  خاطراتم را روشن میکنم  تا با آتش دلم گرمایی برای امشب محیا کنم سردم است و پناه می برم به خاطرات سوخته دختری نوجوان و پرشور در راه علم با کلی آرزو از خیالم می رود دخترکی می رود تا جلوی خاطرات قد خم نکند دختری می دود تا به عشق دچا
نویسنده : بازدید : 5 تاريخ : شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 14:50

ارام  ارام تابستان عزیز بار می بندد تا زمین را به رنگینی پاییز تحویل دهد حس تلخی از پایبز در کامم نشسته اشنایان میروند هر کس سراغ درسشان و جایشان خالی میشود.  و دلهایی که چهارماهی به هم  اخت میشوند باز مجبور به تنهایی. ...  اه که چقدر حس شروع پاییز در کامم تلخ است.  قطره ای از حرارت روحم پایین می غلطد گرم گرم  گویی از اتش درونم پاره ای اخگر  در چشمهایم اقتاده  که چنین دل و دیده و روح با هم میسوزند.  و چقدر جدایی و دل کندن برایم سخت است و من باز تنها میشوم تنها با پاییز  که سرمایش را پیش پیش فرستاده  تا خبر امدنش را بیاورد. 
نویسنده : بازدید : 7 تاريخ : شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 14:50

فهرست وبلاگ